74
یه حسی بهم میگه باز همه چی داغونه، باز حالت خوب نی.
خدا کنه حسم دروغ بگه.
تو قول دادی خوب باشی، باشه ؟ تو فقط خوب باش همین
یه حسی بهم میگه باز همه چی داغونه، باز حالت خوب نی.
خدا کنه حسم دروغ بگه.
تو قول دادی خوب باشی، باشه ؟ تو فقط خوب باش همین
- امروز عصری مامان حلوا دُرُس کرده بود آبگوشتم بار گذاشته بود واسه شام. یاد تو افتادم که گفتی دلت حلوا میخواد. سر شامم یاد قضیه ی آبگوشت ُ پیاز خوردنت افتادم. اصن به در ُ دیوار ُ دفترم ُ نوشته هامو هرچی ُ هرچی که نگاه میکنم تو میای تو یادم بعدشم این بغض لعنتی میاد سراغم. این شهاب رمضان یه آهنگ داره که توش میخونه: هرطرف که میرم چشام تو رو میبینه / از دلم شنیدم عاشق شدن همینه ... حالا شده حکایت من ! البته دل من خیلی غلط کرده که بخواد یه همچین حرفی بزنه، عاشقیم مثه رفاقت مال تو فیلماس.
- میخواسم برم گم ُ گور شم مثه تو که بهم گفتی اگه به این مسخره بازیات ادامه بدی باز میرم گمُ گور میشما. منم گفتم نه تورو خدا اصن من غلط کردم دیگه قول میدم بهت ازین حرفا نزنم تو فقط قول بده نری.اولش خواسم سکوت کنم ولی دیدم نع نمیشه ینی نمیتونم اگه حرف نزنم غم باد میگیرم دق میکنم پس باز اومدم تا بنویسم. از طرفی دلم نمیخواد با نوشته هام اعصابت ُ بهم بریزم (البته اگه هنوز بیای اینجا و بخونیم) پس اگه هنوزم میای اگه دیدی این نوشته ها میره رو اعصابت دیگه نیا. دوس ندارم منم بشم یه سوهان روح دیگه تو این زندگیه پر درد سرت.
- الان دیگه هیچ راهی برام نمونده تا بفهمم هنوزم هرزگاهی به فکرم هستی یا نه فقط یه راه دارم که امیدوارم ازم نگیریش. یه بار بهم گفتی نامردی اگه فراموش کنی یه زمانی یه ...ی (اسم قشنگت) بود ُ این حرفا. حالا من میگم تو هم نامردی اگه یادت بره یه روزی یه ...ی (همونی که فقط تو اونجوری صدام میکردی) بود که خیلی لوس بود که خیلی دلش نازک بود که خیلی غصه َت رو خورد که خیلی حواسش بهت بود ...
بی قراری میدونی ینی چی ؟
کلافگی میدونی ینی چی ؟
ینی ازبس خوابت نا آروم باشه ، خوابای درهم برهم ببینی که توئی که توپُ تانکم نمیتونه از خواب بیدارت کنه یهو این وقت شب چه میدونم صب هراسون ازخواب پاشی.
آره این اسمش بی قراریه
مطمئنم تجربش کردی، کم نه
نه نه نه من نتونستم باز بی خیال اینجا شم. دیگه واسم مهم نیس میای میخونیم یا نه (دروغ میگم تو باورت نشه ! )
الان باز بغض تو گلومه.
خو آخه یه بار سر قولت میموندی چی میشد مگه ! بهت گفتم تورو خدا واستا امتحانام تموم شه. میدونم که نباس زندگیت ُ با من تنظیم کنی میدونم ولی میتونستی الان نری.
قبول کن یه چی ُ، میدونم که گفتی یه وقت فک نکنی ازت سواستفاده کردم، خُب منم گفتم میدونم اینو، ولی خداییش هر وقت تنها بودی میومدی سراغم، هر وقت که به قول خودت میگفتی دیگه هیشکی برام نمونده میومدی دنبالم، هر وقت خودت میخواستی میومدی هر وقتم دلت میکشید میرفتی.
خواسم بگم دیگه با کسی این کارو نکن.
هر وقت تو میای بعدش میری من داغون میشم تو میری ردِّ زندگیت.
دیگه نه اعصاب دارم نه طاقت نه حال نه حوصله
دیگه اصن حتا حال گریه کردنم ندارم
گریه به حال خودم با خریتام که هر بار باز دلم واست تنگ شد تا تو برگشتی منم استقبال کردم
بعد با رفتنت من میموندم ُ یه بغض ُ زندگیم که باز میفتاد تو چاله چوله
آخه دارم میسوزم از اینکه خودت برمیگردی یه چی میگی بعد سر حرف خودت وا نمیستی
مگه نگفتی الان تو موقعیت حساسیم پس چرا آخه ...
اَه دیگه حال ادامه دادن ندارم شاید بعدا اومدم بقیشُ گفتم
حتی اگه نخونیم
الان فقط دلم میخواد داد بزنم ُ اشک بریزم که چرا این قصه همش داره تکرار میشه همش از اول همش تا آخر
چرا کلاغ سرگردون این داستان به خونش نمیرسه که باز این داستانه هِی کِش نیاد
بخدا منم آدمم باور کن ! همون حالی که تو داشتی با رفتنش منم دارم با رفتنت
اصن همش تقصیر اونه اگه از اول نرفته بود تو هم نیومده بودی سراغم الان داشتیم هر کدوممون زندگیمونو میکردیم
هر وقت رفت دردسراش موند برا من، هر وقتم برگشت باز مصیبت آورد برام
همش تقصیر اونه
میدونم دوسش داری، میدونم عاشقشی، الانم اگه اینجا بودی یه دونه می خوابوندی تو گوشم مثه اون دفه که گفتی دیدی امشب تو سریال ستایش دکتره چه جوری زد تو صورت ستایش همونجوری میزدی منو
ولی حرفامو بزنم راحت میشم شاید زودتر راحت شم ازین دردسرا
این همه تو زدی زیر حرفات یه بارم من ! میخوام باز اینجا بنویسم
دیگه نوشتن فایده نداره (البته نمیتونم به خودم قول بدم که دیگه ننویسم ولی ایندفه میرم یه جای گمُ گور مینویسم که کسی نخونتم)
بازم مثه همیشه که میگفتی هستم هواتُ دارم شد
گفتی حرفات ُ صادقانه ُ بی رودربایستی بگو ولی باز جام گذاشتی
بازم هرچی تو بگی
دوسِت داشتم، دوسِت دارم، از یادم نمیری
اصن گند از همین جا زده شد که گفتم دوسِت دارم ! عیب نداره حالا که همه چی (میدونم از اولم هیچی نبوده همه چی ینی همون که خودت میدونی) تموم شد بذار بگم :
دوسِت دارم
مثلا داشتم میخوابیدم. با اینکه اتاقم خیلی گرمه رفتم زیر پتو خیس عرق شدم. هندزفری ُ گذاشتم تو گوشم. یهو دلم گرفت. ( این روزا اعصاب مصاب دُرُس حسابی که ندارم تا هرچیم میشه دلم زود میگیره. )
یهو آهنگه به اینجاش که رسید: همه خنده و شادیام مال تو/ تو رفتی ُ قلبم به دنبال تو/ هوای تو رو دارم هرجا بری/ بازم پیشتم حتی تنها بری
دلم برات تنگ شد. یهو اشکم دراومد واس خودش. میدونی یاد اون شبی افتادم که بهم گفتی:
میخوام اعتراف کنم
خیلی میخوامت : )
میدونم، میدونم شاید اینو به شوخی گفتی اصن، شاید حالت از یه جا دیگه گرفته بود یهو از دهنت پرید. منم سعی کردم فراموشش کنم حالام کاری به اون حرفت ندارم فقط یاد اون شب افتادم که بودم ولی جوابت ُ ندادم. که بعدش هرچی اومدم دنبالت تو جواب ندادی. که من هر روز این پیامت ُ میخوندم ُ گریه میکردم. که من همش به خودم میگفتم راس میگه من که نامرد نبودم چرا جوابشو ندادم. که چقد دلم واست تنگ شده بود که چقد دلم هوات ُ کرده بود که ... که ... که ...
بذار یه اعترافی کنم ...
آغا نمیگم عاشقتم چون نیستم، چون عاشقی بلد نیسم، چون نمیدونم عشق چی هست، چون اصن اینا عشق نیست ولی
دوست دارم.
اینم بذار به حساب بچه بازیام که همیشه عصر جمعه میومد سراغم منم عصر جمعه ای خراب میشدم سرت حالا شب جمعه اومده
میدونم اشتباه کردم میدونم، ولی تو منو ببخش. باشه میبخشی منو ؟
از وقتی یادمه، از وقتی که خودمو شناختم زندگی برام مساوی بوده با درس. ینی هر وقت اوضاع ُ احوال درسی خوب بوده ُ همه چی وفق مراد زندگی رو عشق بود هر وقتم که یه جای کار میلنگید مسلما منم زندگیم میفتاد تو دست انداز. البته اینا همش میشه از دبیرستان به اینور وگرنه ابتدایی ُ راهنمایی که اگه نصفه نیمه خونده هم میرفتم سر امتحانا باز شاگرد اول، دیگه نه شاگرد دوم ُ مطمئن بودم که میشم. همیشه نون استعدادمُ خوردم ینی. یه وقتایی میشینم فک میکنم میگم خدایا واقعا شکرت استعداد خوبی بهم دادی ولی من ناشکرم ازش دُرُس حسابی استفاده نمیکنم. با اینکه شاید همیشه، خیلی بیشتر جا داشت تلاش کنم ولی نکردم اما باز همیشه بهترین نتایج مال من بود.
اینا گذشت ُ گذشت تا رسیدم به دانشگاه. دیگه من اون بچه ی عشق درس نبودم. منی که هر وقت حرف درسُ اینا میشد میگفتم من عاشق درسم، اصن لذت میبرم درس میخونم بعدش همه چپ چپ نیگام میکردن که مسخره آخه کی درس دوس داره که تو ! ولی دیگه این من اون نبود.
گاهی حس میکنم خدا خیلی صبر داره که تا حالا حالمو نگرفته. منی که با کلی دعا ُ التماس از خدا خواسم یه سال پشت کنکور بمونم ولی اون رشته ای که آرزوشو داشتم، اون رشته ای که فک میکردم عاشقشم ُ نصیبم کنه ُ خدام با همه بدیام ُ توبه شکنی ها ُ بی معرفتیام اونو بهم داد ولی من ناشکر بازی در میارم همش. مطمئننم خدا به خاطر دعاهای مامانم این نعمتُ بهم داده ولی من حس میکنم بی لیاقت تر ازین حرفام ...
اینکه آدم بدونه میتونه ولی نخواد که از تواناییش استفاده کنه عذابه. من دارم دیوونه میشم که چرا اینجوری شدم. آخه منی که عاشق درس بودم (الانم هستم ولی انگاری همش میخوام خودم ُ گول بزنم که نه نه دیگه اینجوری نیس) منی که خیلی رشتمو دوس دارم، رشته ای که شاید خیلیا آرزوشو دارن( که اشتباه میکنن. که خبط میکنن فک میکنن قبول شدن تو بهترین رشته ینی همه چی تمومه ینی عشق ُ صفا ینی زندگی دیگه آی لاو یو. اشتباه میکنن بخدا ) حالا من تو این موقعیت تنها کاری که دارم میکنم وقت کشیه، حروم کردن عمر ُ جوونیمه، از دست دادن فرصتایی که هیچ وقت دوباره به دست نمیاد. همه اینا یه طرف من هنو اونقدا پوستم کلفت نشده که با وجود همه ی اینا عین خیالمم نباشه نخیر وجدان درد دارم، حال ُ روزم خوش نیس، روح ُ روانم خرابه، راه حلی هم ندارم، با کسی هم نمیتونم بحرفم چون میگن اعصابمون خورد میشه اینارو میگی، اینا که میگی چه معنی میده ؟ ، ینی چی چی که من از نصف تواناییم استفاده میکنم نتیجش میشه این نمره ها. کسی حرفمو نمیفهمه شایدم حق با اوناس بس که حرفام مزخرفه غیرقابل درکه. هیچ وقت کسی حاضر نیس خودشو بذاره جای من همیشه فقط ازم میخوان بهترین باشم. هیشکی نفهمید اون یه سال چی به من گذشت ُ من با سیلی صورتمو سرخ میکردم هیشکی اینارو نفهمید، ندید. خودم با بدبختی حال ُ روزمو خوش کردم اما الان باز هرچی رشته کرده بودم پنبه شد.
لعنت به این زندگی که همه بَه بَه ُ چَه چَه هاش مال دیگرانه بدبختیاش ماله من. همه از بیرون واستادان نگاه میکنن میگه بعله این که دیگه غمی نداره مامانش اینجور باباش اون جور، خونه زندگیشون فلان، خودشم که دیگه( به قول اونا) خانم دکتر !
کاش یکیم بود از دلم خبر داشت ...
-
پ.ن : اینجا قرار بود باشه تا مخاطب حرفام، علت حرفام تو باشی ولی این بار دیگه نشد. دیگه کم آوردم زدم جاده خاکی ...
آخِی ! دلم تنگ شده بود واسه اینجا ...
دلم تنگ شده واسه تو، واسه خودم، واسه همه چی، واسه همه کس، واسه تابستون، واسه شیطنت، واسه خاطره، واسه زندگی ...
همیشه فقط این بودن نیس که کافیه، اینکه در عین بودن ها دلت تنگ شه آخرِ دلتنگیه ...
-
اِ مثکه امروز یه ماه شده که دارم اینجا مینویسم. مبارک باشم !
اینجا که هست میدونی خوبیش چیه؟ خوبیش اینکه اگه یه بار تو باشی من نباشم، من بیام تو نیای، من دلم تنگ بشه تو دلت تنگ بشه یا نشه اینجا مینویسم بعدش تو میای میخونیش اینجوری واسه یه لحظه َم که شده یادم میفتی همینم خوبه.
امروز که تو نبودی غروب با بچه ها بودم -حالا خواسی میگم کی & کی- بعدش پیش خودم گفتم حیف قبلنا فقط خودش بود ُ خودش ولی الان ...
حس کردم واس خاطر بودنم با بقیه بهت مدیونم ولی میدونم که نیسما فقط حس کردم این حسم فقط یه دلیل داره اونم اینکه یادته یه بار تابستون بهم گفتی دیگه مثه قبل بهت اعتماد ندارم. علتشم این بود که تو اشتباه فکر میکردی اصن. حالا اون هیچی. نمیدونم با اینکه شاید اصن واسه تو مهم نباشه من بهت اعتماد داشته باشم یا نداشته باشم ، حرفات ُ باور کنم یا کنم ولی واسه من اعتماد ُ اطمینانت بهم خیلی برام مهمه. خیلی خیلی. نمیدونم چرا ...
گمونم حرفام اینجا، داره نم نمک میکشه به لوس بازی ُ جلف بازی. اگه ببینم جنبه ندارم اینم تمومش میکنم. کاش بتونم همه چی ُ همه جا رو تمومش کنم. کاش بتونم پاک کنم همه چی رو از همه جای دلم، ذهنم، خاطرم ...